طائر

و کل انسان الزمناه طائره فی‏ عنقه ..

طائر

و کل انسان الزمناه طائره فی‏ عنقه ..

طائر

وَ کُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فی‏ عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیامَهِ کِتاباً یَلْقاهُ مَنْشُوراً ....
این پرنده هایی که پر میدی ...
تا آخرش بندشون گردنته ..

طبقه بندی موضوعی

صفر. 

نشسته ام در موکبی. مردی وارد می شود. چند ثانیه ای نگاه می کند و بعد می پرسد؟ ایرانیی؟ لبخند می زنم. بله. بعد از چند دقیقه گپ، ازم می پرسد تنها آمده ای؟ با سر تایید می کنم. تعجب می کند. تعجب نمی کنم. از وقتی راه افتاده ام جز خودم آدم تنها ندیده ام. می پرسم و شما؟ می گوید من هم تنها آمده ام. اینجا اما تعجب می کنم. وقتی کسی از تنهایی ات تعجب می کند حتما عادت به تنهایی ندارد. از طرفی مرد به نظر در نیمه اول دهه هفتم زندگیش است. کمی کمتر از دو برابر سن من. و در این سن تنهایی .. عجیب است .. مرد حرف می زند. از دوران دانشجویی اش .. از انقلاب فرهنگی .. از  .. به جز از آن چیزی که باید ...

یک. 

هوا گرم است. انگار خورشید در میانه آسمان محو تماشای رهروان است. آزار دهنده تر از گرما، موکب هایی است که دارند بساطشان را جمع می کند. انگار همه عالم رفته و رسیده اند و تو تنها جامانده عالمی. 

 

دو.

نزدیک غروب است. شهر شروع شده. جمعیت ِفشرده، سریعتر از همیشه گام بر می دارد. در گوشه موکبی که  از موکب بود فقط ستون هایش مانده، می نشینم، به قرص سرخ ِکم‌رمق ِخورشید، در میان گرد و خاک برخاسته از قدم ها نگاه می کنم و اولین آخرین عکس همه ی سفر را می گیرم. همه ی دیر رسیدن ها و نرسیدن ها بر جانم شره می کند. خسته نیستم اما دیگر نمی توانم. خاک و صندل و تاول پاره شده از صبح آزارم داده اند. به عمود ها نگاه می کنم. لبخندی می زنم و در ذهنم می گویم من آن تعداد که باید می آمدم را آمدم. راه می افتم سمت جاده. دارم فکر می کنم من آدم تمام نکردن نبوده ام. آن هم نزدیک پایان. می شناختندم به اینکه گرچه سخت شروع می کنم ولی حتما تمام می کنم. فکر می کنم آیا چیزی در من تغییر کرده؟  احساس می کنم بله. افسر سی و چند ساله عراقی جلوم را می گیرد. گمانم دارد می گوید خطر دارد. تصادف. برای سلامتی خودت. می زنم روی شانه اش. لبخند می زنم. چند کمله ای به عربی می گویم. می خندد. دستش را بر می دارد. سه چرخه ای می ایستد.

 

سه.

خورشید غروب کرده. در کوچه پس کوچه های کربلا در سه چرخه با پسرک عراقی سر و کله می زنم. یک ایران چک صد هزارتومانی داده ام و ازش می خواهم یک دینار برگرداند. می دانم دارد گران حساب می کند اما بحث مالی اش اصلا برایم مطرح نیست. عربی حرف زدن و درگیر کردن پسرک بیشتر کنجکاوم می کند. قبول نمی کند. لا لا .. قلیل قلیل .. زن جا افتاده ای دست بلند می کند. پسرک عراقی یک دنیار را می دهد و می گوید خاله؟ لبخند می زنم. به فارسی می گویم باشه. سوارش کن. زن سوار می شود. پسرک با خاله حرف می زند.  "زائر ایرانی" را فقط در کلماتش تشخیص می دهم. نمی فهمم چه می گوید. زن اما می گوید لا خاله. به من اشاره می کند و به عربی می گوید زوار ایرانی نورچشم ما هستند. روی سر ما جا دارند. نگاهی بهم می اندازد دو انگشت اشاره اش را در هم قفل می کند از یکی بودن و اتحاد می گوید انگار. لبخند می زنم و به انگشتان قفل شده اش نگاه می کنم و می گویم حب الحسین. انگار به شوق می آید. سرش را به تایید تکان می دهند و چند بار تکرار می کند حب الحسین یجمعنا ...

 

چهار

از دور گنبدی پدیدار می شود. به گنبد اشاره می کنم. عربی که در کنارم قدم بر می دارد می گوید سیدنا .. عباس .. شوقی و حالی. چه خوب می شد اگر دنیا همینجا تمام می شد. روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر ..

 

پنج

می رسم به چهار راهی. نماز نخوانده ام و صندلهای پر از خاکم آزار دهنده اند. طوری که دیگر نمی توانم روی کف پاهایم بایستم. دم اولین چادری که می بینم با آب سرد پاهایم را می شویم و وارد می شود. تقریبا عمومی نیست. کوچک است و پر از وسایل آشپزی. بر پا شده برای پشتیبانی موکب کناری.  کسی اما کاری به کار کسی ندارد. چند مرد عراقی نشسته اند و دارند شام می خورند. کوله ام را می اندازم کناری. می ایستم به نماز. دلگیرم. احساس می کنم در این لحظه هیچ کس در عالم حواسش به من نیست. انگار که نیستم. کمتر پیش آمده در زندگی چنین احساسی داشته باشم. با خودم فکر می کنم حتما تو حواست هست ... نه؟ .. نمازم که تمام می شود می روم سمت کوله ام. چند نفری که شام می خوردند رفته اند. فضا کمی بازتر شده. به کوله ام تکیه می زنم. نسیم روح نوازی صورتم را نوازش می کنم. دلم نمی خواهد این لحظه تمام شود ..

 

 شش

به کوله ام تکیه زده ام. رو به رویم چهار پنج جوان عراقی ساندویچ هایی را می پیچند و می برند بیرون چادر تا روی آتش برشته کنند برای توزیع در موکبی. گرسنه ام. وقت هم ندارم. اما اهل دست دراز کردن برای درخواست نیستم. حتی در این مسیر که هیچ منتی در بخشیدن نیست. که مالکیتی نیست. از طرفی در این سه روز هر چیزی که در ذهنم گذشته خودش به طرفم آمده. یک آن اما با نوجوان پانزده شانزده ساله ای که ایستاده و دارد کمک می کند چشم در چشم می شوم. عجله ما می کنم. ناخودآگاه با انگشت اشاره ام یک را نشان می دهم. پسرک دست می گذارد روی چشم هایش. می گوید حبیبی .. و بعد می دود بیرون چادر سمت اجاق .. تعجب می کنم. دوان بر می گردد. نفس نفس زنان. با ساندویچی. چند جمله ای عراقی می گوید. گمانم عذر خواهی می کند. نمی فهمم دقیقا. تشکر می کنم.

 

هفت.

هنوز به کوله ام تکیه زده ام. دلم نمی خواهد برخیزم. به سقف چادر خیره شده ام. ناگهان می شنوم که جوانی می پرسد اهل کجایی؟ پاسخ می دهم. می پرسم و شما؟ می گوید عراقی ام. تعجب می کنم. فارسی را خیلی خوب  حرف می زند. روان. ازش که می پرسم می گوید نه خیلی. معمولی. بعد رو می کند بهم و می گوید ساندویچ بیاروم برایت؟ تشکر می کنم. اصرار می کند. او اصرار می کند و من در ذهنم لبخند اشک اوری را تجربه می کنم. حتی اینجا هم حواسش بود. اگر عجله نکرده بودی ... دلم می خواهد به همه از او خواستن ها و نشدن های زندگیم از این زاویه نگاه کنم.  از جوان عراقی می خواهم حواسش به کوله ام باشد برای نیم ساعتی.

 

هشت.

خیابان را بالا می روم. سمت گند. سمت عباس(ع). در فاصله ای دور در گوشه ای می ایستم. تصویری ز را می گیرم. گنبد را نشانش می دهم. اشک می ریزد ..  زیارت اربعینی می خوانم. چند جمله ای .. و تمام .. احساس آلوگی می کنم. همانقدر که آلودگی و خستگی جسمم را در لحظه دوست دارم، از آلودگی روحم شرمنده ام .. تو اما سقایی ... در لب تشنه ما بین و مدار آب دریغ ..  بر سر کشته خویش آی و ز خاکش برگیر ..

 

نه.

کوله ام را از چادر بر می دارم. می روم به طرف گاراژ. گاراژی طویل و خاکی. ون ها اکثرا به مهران می رود. و شملچه تنها جایی است تقریبا هیچ ماشینی نمی رود. یک ساعتی در گاراژ دور می زنم. به جای ماشین، چند نفری را می بینم که آنها هم پی ماشین برای شلمچه اند. گپ می زنیم. می خواهند بمانم تا یک ون با هم کرایه کنیم. تاب ایستادن ندارم. در یک رهایی و بی اهمیتی سر می کنم که برای خودم هم جذاب است. همان جا روی خاک می نشینم. پسرک می گوید تپوک است؟ لبخند می زنم. ادامه می دهد فقط جان عزیزت پا شدی خودت را نتکان. دوباره لبخند می زنم. می گویم چشم برادر. ولی اعصاب نداری ها؟ می خندد و می گوید به خدا از صبح فقط خاک خوردم. کم کم آن ها هم می نشینند. ساعتی بعد ونی قبول می کند ...

 

 

ده

ده صبح است و اتوبوس تازه می خواهد راه بیافتد. ده نفر از مسافرینش از عشایرند که قرار است در مسیر پیاده شوند. فرهنگ متفاوتی دارد. بلند حرف می زنند. با هم حرف می زنند. اما صمیمی اند. شاگرد درست رفتار نمی کند و این آزارم می دهد. 

 

 

یازده

شاگرد بلند می شود که کرایه بگیرد. وقتی می رسد بهم، می گویم چرا درست رفتاری نمی کنی با مسافرینت؟ با خشم و تن صدای بالایی می گوید من کارم را بلدم. نمی خواهد یادم دهی. می گویم چرا وقتی گفت آب می خواهم با آن لحن گفتی باشه! صبر کن حالا! میدم بهت! دستم بنده.  می گوید خب دستم بند بود! لبخند می زنم. بهش می گویم ببنم برادر، من بیش از پانزده سال از زندگیم را در همین اتوبوس ها گذرانده ام. اگر اتوبوس اصفهان تهران بود هم جرات داشتی این طور حرف بزنی؟ یا شیراز تهران؟ درست رفتار کن. صدایش را آرام می کند و می گوید خسته ام. اگر بدانی  .. له ام .. دیشب آمده ایم تا صبح تونی ماشین بوده ام .. حرفش را قطع می کنم و محکم تر از قبل می گویم ببین  من هم خسته ام. اما قرار نیست تاوانش را تو بدهی. خستگی تو هم به خودت مربوط است. داری هزینه اش را می گیری. همه خسته ایم. سرش را می اندازد پایین و می رود پی نفر بعدی ...

امروز در یک گروه بورسی خصوصی، با آدمهایی از لایه متوسط رو به بالا، با سرمایه های تا چند ده میلیاردی، در پاسخ کسی که زیر عکس ِجوان معترض به خون غلتیده ای، نوشته بود هزینه آزادی ست، نوشتم: فقط دیگران باید هزینه بدهند؟ چه گروه جالبی، فحش می دهید، متن ها و تصاویری اعتراضی منتشر می کنید، به این و آن انگ ریا و تزویر و بی غیرتی و نان به نرخ روز خوری می زنید ... کمی بعد هم اظهار تاسف می کنید برای خودتان که آخر چقدر ما مردم بی غیرت شده ایم بی تفاوت شده ایم، و بعد یکی آهنگی میگذارد،  دیگری می گوید بهتر است برویم چای بخوریم بی خیال دنیا .. چه گروه جالبی ...

 

رگبار فحش ها و توهین و تهمت ها شروع شد. چه از آنهایی که ادعای روشنفکری و تمدن داشتند تا آدم های سطح پایین ترشان؛ بی عقل، کم خرد، اسلحه به دست، بی سواد، لجن پراکن، بی شرف، ساندیس خور، فردی با زندگی انگلی، سایبری جیره خور، ریا کار، زندانی در فضای بسته ذهنی، کسی که خودش وقتی می خواهد یک صلوات بفرستد همه عالم باید بفهمند و ...

 

پاسخ ندادم. فقط وقتی دیدم یکی به طعنه در پاسخ به پیامی نوشته: پی ِاینترنت رایگان ماسک در تله رفتن، شرف دارد به خود را به ساندیس فروختن خواستم بنویسم عزیز مشکل همین است، کسی که خودش را به استارلینک فروخت، پایش بیافتد به ساندیس هم می فروشد، به کمتر از ساندیس هم ... همانطور که برعکس .. اما ننوشتم. پیام هایشان را برای علیرضا فروارد کردم و با هم خندیدم. او از ته دل. من اما تلخ.

 

روزهای دردناکی است. دردهایی مضاعف. وقتی فریاد های دختر دانشجوی امیرکبیر را هنگام دستگیری می شنوم انگار کسی بر قلبم خش می اندازد. وقتی کشیدن چادر و ضرب و شتم زن جوان عابر را می بینم به جنون می رسم. دلم می خواهد زار بزنم وقتی به من دست نزن های دخترک دبیرستانی و فریادهایش بابت اینکه شماها مهسا را کشتید را می شنوم. دلم می خواهد تمام شوم وقتی فرو رفتن چاقو در قلب جوان بسیجی را می بینم. 

 

من با همه اینها زندگی کردم. بحث کرده ام. خندیده ام. گریسته ام. غصه خورده ام. حتی بد و بیراه و گفته ام. از بچه های شاد و رهای صنعتی که خیلی هایشان دیگر ایران نیستند، از بچه های بسیجی مخلص که معمولا آخر بحث هایمان به دعوا ختم می شد، از بچه های عدالت خواه که با هم غصه می خوردیم تا انجمنی هایی که باید با ذهر بین دنبال نقاط مشترک می گشتیم. از بچه های جنوب شهر که قد یک ژتون غذای دانشگاه پول نداشتند .. تا این روزها نیروهایم از طبقه ضعیف و خیلی ضعیف .. مدتها پیش وسط بحثی به یکی که گفت جهتت را مشخص کن، گفتم، تو نمی فهمی، ولی همه ماییم. آنها که در هواپیمای اکراینی بودند، آن ها که آبان 98 کشته شدند، آن را که در عراق پهپادهای آمریکایی ترور کردند، آنها که در سوریه جانشان را گذاشتند، آن غواص های دست بسته .. همه ماییم ...

 

 

 

 

دین اختیاری است؟ مگر نه اینکه می گوید لا اکراه فی الدین. قد تبین الرشد من الغی؟ مگر نه اینکه می گوید انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا؟ پس چرا برای زنا حد دارد؟ برای شراب در ملا عام حد دارد؟ ساده اش این است که تو فکر کن یک فوق تخصص بیماری های عفونی دلسوز دارد قانون می نویسد. 

 

در حوزه شخصی اسلام سخت سهل گیر است. صرف گفتن شهادتین تو مسلمان محسوب می شوی. و از همه ی حقوق یک مسلمان در جامعه بهره می بری. کسی حق ندارد در زندگیت سرک بکشد. کسی حق ندارد در مسائلت کنجکاوی کند. شهادت ها برای اثبات گناهکاریت سخت و پیچیده اند. نقل است چند نفری آمده بودند برای نسبت زنای محصنه به شخصی شهادت دهند. سه نفر شهادت دادند. امیرالمونین از نفر چهارم پرسید. گفتند در راه است. می رسد. حضرت فرمودند این سه نفر را حد بزنید که تهمت زده اند. حالا اگر نفر چهارم هم می بود و شهادت می داد، اگر چه شهادتشان پذیرفته می شد اما دیگر از عدالت خارج می شدند. یعنی در هیچ محکمه ای شهادتشان تا آخر عمر قبول نمی شد. شاید از این منظر که اسلام می گوید شماها چه آدم های بی حیایی بوده اید که ایستاده اید و این صحنه را با آن کیفیات فقهی تماشا کرده اید. از طرفی دنبال سختگیری هم نیست. روزه برایم ضرر دارد. نگیر. نماز را نمی توانم ایستاده بخوانم. نشسته بخوان. نشسته هم نمی توانم. خوابیده بخوان. لا ضرر ولا ضرار فی الاسلام. تصمیم گیری را هم به حقیقت وجدانی فرد واگذار می کند. در حوزه شخصی اختیار مطلق است. مسئولیت همه چیز به عهده خودت است. 

 

حوزه دیگر، حوزه اجتماعی است. اسلام اینجا سخت گیر است. می گوید داخل خانه ات می خواهی رعایت نکنی نکن. می خواهی با بیمار حشر و نشر کنی مختاری. می خواهی آلوده بخوری، آلوده بپوشی، آلوده رفتار کنی مختاری. به خودت ضربه می زنی. اما در اجتماع نه. اینجا خدا از حق بنده هایش کوتاه نمی آید. سفت و سخت می گیرد. تو حق نداری فضا را آلوده کنی. حق نداری بقیه را بیمار کنی. حق نداری آلودگی را در جامعه گسترش دهی. 

 

مثل اینکه پسری می خواهد به دوستش سر بزند. دوستی که بیمار است. مادر اصرار می کند. غصه می خورد. توصیه می کند. اشک می ریزد که پسر نرو. اما اجبار نمی کند. فرزند می رود. در بازگشت به خانه اما این مادر است که تصمیم می گیرد. مادری که متخصص آن بیماری است. یا راهش نمی دهد به خانه. یا باید ماسک بزند. یا باید درمان سختی را تحمل کند. هر چه هست اوست که تصمیم می گیرد. به خاطر سلامت بقیه فرزندانش. محل مناقشه حداکثر باید این تصمیم ها باشد. یا مادر را باید به عنوان یک متخصص آگاه دلسوز که نسبت به همه بچه هایش علاقه یکسانی دارد بپذیریم یا نه؟ یا دستوراتش را نقد کنیم. اما احساس می کنم حتی قشر تحصیلکرده گیج است. 

 

 

تقسیم بندی اسلام به نظرم منطقی است. خصوصا بعد از روزهای سخت کرونایی آدم درست بودنش را بیشتر احساس می کند.

دلم می خواهد دگمه آف را بزنم و برای یک هفته تمام بخوابم. بعد از .. ۲۴ ساعت اتوبوس. هشت ساعت ون. سه روز پیاده روی. هشت ساعت ون. سی ساعت اتوبوس. یک روز کاری سخت. شش ساعت رانندگی. بی هوشی و اندو. دوباره رانندگی با رگه های بی حالی باقی مانده از بی هوشی. و حالا روی کاناپه با گلودرد شدید. به هدی می گویم این همه رعایت کردم سالم برگردم بعد اینجا شما ها .. می خندد که ببین قسمت قطعی ات مثلا کرونا بوده. خودت نخواسنی ثواب مضاعف ببری. تقصیر کسی نیست. حالا بلا به دور، مثل داستان ِمرگ و شهادت است. لحظه ای که نباید باشی، نباید باشی. چه بهتر که با شهادت، نباشی. خیره و کم رمق نگاهش می کنم. می گویم قسمت قطعی تو هم حتما این بوده که ده میلیون از جسابت کم شود. چه من بکشم چه هک کنند. چه بهتر که من برداشت کنم ... 

جذاب ترین جلوه ها اینجا برایم دختر بچه های سه چهار ساله اند که دستمال و لیوان یکبار مصرف پخش می‌کنند و پنج تا ده ساله ای که یک سینی از خرما یا چند ظرف یکبار مصرف عذا  .. آن نگاه پر از خواهش و اشتیاق در چشم‌هایشان.. 

 

دختر بچه ها مهم اند. و برای یک جامعه، خیلی خیلی بیشتر از پسر بچه ها. مردها خیال می کنند تمدن ها را ساخته اند.

 

با خودم فکر می کنم حتما از  پدرانشان پرسیده اند که این حسین کیست که از ما می‌خواهی زوارش را گرامی بداریم؟ که محبت کنیم؟ .. حتما پاسخ شنیده اند که بابا حسین همان کسی است که به ما یاد داد ظلم پذیری همانقدر اشتباه است که ظلم‌کردن .‌‌.. که مرگ شرف دارد بر زندگی با ذلت .. همان کسی است که محبت محض بود .‌. بخشش محض بود ‌‌.. ایثار محض بود ... 

 

در ذهنم مقایسه‌می کنم. حتی از نگاه غیر دینی .. حتی از منظر تماشای یک کارناوال..  آموزه ها و حال این بچه ها را .. با همین بچه ها در هالووین  ...

میگه حسن یزدانی هم شانس نداره. اگه یکی مثل این تیلور آمریکایی در دوران ورزشی اش نبود حتما یکی از سه کشتی‌گیر پر افتخار جهان در همه دوران می شد .. البته هنوزم ممکنه ..

 

بهش میگم اگه تیلور نبود حسن یزدانی هم دیگه این حسن یزدانی نبود ..

رقیبم سرزنش‌ها کرد کز این باب رُخ برتاب ..

چه افتاد این سر ِما را .. که خاکِ در نمی‌ارزد؟

 

پ.ن.

الان آگهی چهلم ن را دیدم. صادق کار کرده بود. با این شروع شده‌بود که .. لالا کن دختر زیبای شبنم .. لالا کن روی زانوی شقایق ... برای یک لحظه تمام شوی و بعد انگار که هرگز نبوده ای ..

 

واژه غلام با تحقیر همراه است. وپیری با ضعف. اما وقتی می شنوی پیرغلام عجیب حسرتی از‌ جان آدم زبانه می کشد ... تو آمدی و همه حساب و کتاب آدم ها را به هم ریختی ...

"وقتی شما  4-0 شکست خوردید، حق ندارید درباره ی داوری حرف بزنید. این قانون من است." این را مورینیو بعد از شکست چهار بر صفر دیشبش، رم از اودینزه، گفت. جمله درستی است. نه از فقط از منظر دنیای ِبیرون. که آدمها تو را در جایگاه ضعف می ببیند و حرفهایت به توجیه تعبیر می کنند. که بیشتر از منظر دنیای درون. که عادت کنی به شکست خوردن و توجیه کردن. 

Web Analytics